<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ساحل آرامش</title>
<link>http://azra17.blogfa.com/</link>
<description>اللهم عجل لولیک الفرج</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 11:40:01 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تقسيم زمين</title>
<link>http://azra17.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;DIV id=posttitle&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=postbody&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;روزي ژوپيتر (خداي خدايان در اساطير اروپايي) از فراز تخت خويش به مردمان گفت: «برويد دنيا را تصرف کنيد و جهان جاودانه ملک و ميراث شما باشد، اما آن را برادرانه قسمت کنيد.» به شنيدن اين سخنان، جوان و پير و همه مردمان به جنبش درآمدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;کشاوز محصول زمين را برداشت. نجيب زاده حق شکار کردن در جنگل را، بازرگان هرچه را که در انبارش جا مي گرفت صاحب شد، پادشاه هم راهها و پلها و جاده ها را بست و گفت: ماليات راهداري حق من است. ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;مدتي گذشت. تقسيم تمام شد. شاعر پيش آمد، اما افسوس همه چيز تقسيم شده بود و صاحب داشت و چيزي باقي نمانده بود. شاعر نزد ژوپيتر رفت و پاي تخت او زانو زد و گفت: واي بر من، ژوپيتر چرا عزيزترين فرزندت را فراموش کردي؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff00cc&gt;ژوپيتر گفت: «اگر تو ديري در کشور خيال مانده اي چرا به من اعتراض مي کني؟ در زمان تقسيم زمين کجا بودي؟» شاعر گفت: به نزد تو بودم و تو را مي نگريستم. ديدگان من مفتون جمال تو بود، گوشهايم نواي آسماني تو را مي شنيد. روان مرا ببخشاي که شيفته جلوه تو گرديد و دمي زمين را فراموش کرد، تا سهم من از زمين از دست رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff00cc&gt;ژوپيتر گفت: « اکنون چه کنم؟ چيزي ندارم که به تو ببخشم، کشتزار و جنگل و شهر ديگر از آن من نيست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt; &lt;B&gt;&lt;I&gt;اگر مي خواهي در آسمان با من شريک شو و همين جا بمان، درهاي آسمان هميشه به روي تو باز است&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;.» &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;                                                                                                                 &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;شيللر (شاعر بزرگ آلماني)&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 11:40:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azra17&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>azra17</dc:creator>
<guid>http://azra17.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://azra17.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو &quot;شام آخر&quot;, دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست &quot;نيکي&quot; را به شکل عيسي&quot; و &quot;بدي&quot; را به شکل &quot;يهودا&quot; يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير مي کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي, گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداري کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;وقتي کارش تمام شد گدا, که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد, و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: &quot;من اين تابلو را قبلاً ديده ام!&quot; داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم, هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&quot;مي توان گفت: نيکي و بدي دورروي يك سكه هستند ؛ همه چيز به اين بسته است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 10:59:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azra17&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>azra17</dc:creator>
<guid>http://azra17.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://azra17.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #0099ff&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #0099ff&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;COLOR: white&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #0099ff&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مرد شديدا منقلب شد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; ! چهار سال مراقبت.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; و این است&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;COLOR: #0099ff&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #0099ff&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;عشق ! يك موجود كوچك با&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ffffff&gt;عشقي بزرگ&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;COLOR: #0099ff&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; !&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;COLOR: #0099ff&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: white&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=50 src=&quot;http://www.gigaimage.com/images/us1fvq47msyzb76aexdm.gif&quot; align=baseline vspace=50 border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Feb 2009 13:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azra17&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>azra17</dc:creator>
<guid>http://azra17.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مصاحبه با خدا در خواب</title>
<link>http://azra17.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;در خواب دیدم که با خدا مصاحبه میکردم... خدا از من پرسید:«دوست داری با من مصاحبه کنی؟» پاسخ دادم :« اگر شما وقت داشته باشید» خدا لبخندی زد و پاسخ داد: « زمان من ابدیت است، چه سوالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟» من سوال کردم :« چه چیزی در آدم ها بیشتر شما را متعجب می کند؟» خدا جواب داد....« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند وعجله دارند که زودتر یزرگ شوند... و دو باره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند».« اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست میدهند وسپس پول خود را خرج میکنند تا سلامتی از دست رفته را دو باره باز یابند» « اینکه با نگرانی به آینده فکر میکنند و حال خود را فراموش میکنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی میکنند» « اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز نزیسته اند» دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت.... سپس من سوال کردم:« به عنوان پروردگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟» خدا پاسخ داد:« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند» « اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند» « اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند» « اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند» « یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است» «اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند» « اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند» « اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند» با افتادگی خطاب به خدا گفتم:« از وقتی که به من دادید سپاسگزارم» و افزودم:«چیز دیگری هم هست گه دوست داشته باشید آنها بدانند ؟» خدا لبخندی زد و گفت...« فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه..............»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 19:23:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azra17&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>azra17</dc:creator>
<guid>http://azra17.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تست هوش</title>
<link>http://azra17.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;چند تا سوأل هست. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی. &lt;BR&gt;آماده اید؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سوأل اول : &lt;BR&gt;فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;پاسخ: &lt;BR&gt;اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.&lt;BR&gt;سعی کن تو سوأل دوم بهتر جواب بدهید&lt;BR&gt;برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سوأل دوم: &lt;BR&gt;اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;جواب: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟) &lt;BR&gt;شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;سوأل سوم: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید. عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;جواب :&lt;BR&gt;به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است. &lt;BR&gt;باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید. &lt;BR&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;مشخصاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!! &lt;BR&gt;پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono.&lt;BR&gt;اسم پنجمی چیه؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;جواب: Nunu؟ &lt;BR&gt;نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 19:20:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azra17&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>azra17</dc:creator>
<guid>http://azra17.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند تا دوسم داري ؟ </title>
<link>http://azra17.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#999999&gt;چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم&lt;/FONT&gt; .</description>
<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 16:07:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azra17&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>azra17</dc:creator>
<guid>http://azra17.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چقدر خنده داره</title>
<link>http://azra17.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;خنده داره . اینطور نیست؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;دارید می خندید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;دارید فکر می کنید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;خنده داره؟ ...... نه   تاسف آوره &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;یا حق&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 15:24:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azra17&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>azra17</dc:creator>
<guid>http://azra17.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روانشناسی از روی امضاء</title>
<link>http://azra17.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء مي‌كنند انسان‌هاي منطقي هستند &lt;BR&gt;كساني كه بر عكس عقربه‌هاي ساعت امضاء مي‌كنند دير منطق را قبول مي‌كنند و بيشتر غير منطقي هستند &lt;BR&gt;كساني كه از خطوط عمودي استفاده مي‌كنند لجاجت و پافشاري در امور دارند &lt;BR&gt;كساني كه از خطوط افقي استفاده مي‌كنند انسان‌هاي منظّم هستند &lt;BR&gt;كساني كه با فشار امضاء مي‌كنند در كودكي سختي كشيده‌اند &lt;BR&gt;كساني كه پيچيده امضاء مي‌كنند شكّاك هستند &lt;BR&gt;كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي‌نويسند خودشان را در فاميل برتر مي‌دانند &lt;BR&gt;كساني كه در امضاي خود فاميل مي‌نويسند داراي منزلت هستند &lt;BR&gt;كساني كه اسمشان را مي‌نويسند و روي اسمشان خط مي‌زنند شخصيت خود را نشناخته‌اند &lt;BR&gt;كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء مي‌كنند ، كساني هستند كه مي‌خواهند به قله برسند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 15:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azra17&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>azra17</dc:creator>
<guid>http://azra17.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کبوتر شد و رفت </title>
<link>http://azra17.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت&lt;BR&gt;چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت&lt;BR&gt;روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت &lt;BR&gt;او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت&lt;BR&gt;هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد&lt;BR&gt;دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 11:48:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azra17&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>azra17</dc:creator>
<guid>http://azra17.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>sms</title>
<link>http://azra17.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ffffff&gt;تو را به اندازه وزن یک دایناسور...&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 10:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azra17&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>azra17</dc:creator>
<guid>http://azra17.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
